تبليغاتX
اسمان بی ستاره
هر شب موقع شام  لپ تاپ اقای مهمون وصل تی وی می شه و بساط پریزون برک به راهه ..دیشب بعد تموم شدن  شام و سریال و متفرق شدن همه  من و اقای مهمون نشسته بودیم و مشغول صحبت در مورد مسائل روز بودیم ...یادم نیست بحث چی شد که به مانی گفتیم بره تو گولل سرچ کنه عکس .....حالا یادم نیست کی و یا چی  ...که یه دفعه دیدم اقای مهمون رنگش پرید گفت نه عکسو ولش کن و رومو که  برگردوندم تو صفحه تی وی از خودم خجالت کشیدم و خودمو زدم به اون راه ...

خلاصه بعداز این  که اومدم بالا و با پیسی خودم یه نگاهی انداختم و  ...همتون تست کنین این ازمایشو ...سرچ کنین ع *ک *س ...بیشترین امار سرچ گوگل چی میاد و یا سرچ کنین ک *ل *ی* پ ...باز ببینین چه جیز هایی که ردیف نمی شه

حالا به انگلیسی سرچ کنین ...فت و و کلی پ رو که ولش کنین اصلا سرچ کنین پ *و *ر *ن و یا ث*ک *س...دونه دونه حرف بزنین ببینین امار سرچ گول چیه ...

واقعا نییجه خنده داره ...

به این فکر می کردم مگه چه قدر کشور فارسی زبان تو دنیا هست و چه قدر انسان فارسی زبان ...هر چی جمعیت فارسی زبانان زیاد باشه اخرش با جمعیت کشور های انگلیسی زبان برابری می کنه و در ضمن این نکته که اغلب اروپا یی ها زبان انگلیسی مثل زبان دوم بلدن هم نباید نادیده گرفت ......

چرا نتیجه این دوتا مورد اینقدر متفاوته ...اینجا بسکه تبلیغ فیلم و دیویدی  و مغازه.... هست و مشتری ندارن دارن دق می کنن و ایران که هیچی نیست این  همه دنبالشن ...

به نفر می گفت حجاب جذابیت زن ها رو می بره بالا ولی من با اینکه هنوز در گیر حجابم اینو قبول ندارم ..حجاب جذابیت که نمیاره هیچ جذابیت هارم می پوشونه البته اگه  جدابیتی باشه ...

 و وبلاگمو برای یه کلمه صو *پر و دخ*مر ناز بابا فیلتر می کنن ...هی به من گیر میدن  غربزده شدم و بی دین شدم و فلان شدم و ...خب حق دارم دیگه ..ندارم ؟؟؟/

+ نوشته شده در جمعه پانزدهم آبان 1388ساعت 4:11 PM توسط ستاره |


گرمای افتابو حس می کنم ولی نمی دونم خوابم یا بیدار ...نمی دونم این منم یا دیگری ولی حس مادرانه لمس می کنم و  دور شدن دلبندشو حس می کنم ..دور شدن و شروع یه زندگی نو سرنوشتی نو و تنهایی که بعد از از سالها جزئی از سرنوشت هر ادمیه ..فلبم فشرده می شه و درد و حس می کنم ...ار درد از خواب می پرم و تپش تند قلبم اذیتم می کنه ...اروم بلند می شم و نفس می کشم و به این فکر می کنم که این ها همش خواب بود ...ولی این اینده نه چندان دور منه ...اینده که خیلی دور نیست و بچه های من میرن به دنبال سرنوشت و ایندشون ...و من تنهای تنها می مونم ...من و پارسا و نگاه هایی که دیگه تنها بودنو نمی خواد ...توی اولین سالهای میان سالی باید مثل تو تا پیر زن و پیر مرد تو خونه بشینیم تا بلکه بچه هامون  و یا نوه هامون بیان ...و ما مدتی دل خوش لحظه های خوش با اونها باشیم و اخر شب بدرقشون کنیم و درو پشتشون ببندم و یه دنیا دلتنگی بشینه رو قلبم و سکوت و و تنهایی خونه چنگ بندازه روی روحم .. من و پارسا و نگاه هایی که دیگه دنبال تنهایی نیست ... اولین سنین میان سالی و شروع پیری بازنشتسگی من پارسا و نبودن حرفی برای هم ...دلم از الان به یاد اینده ای نه چتدان دور فشره می شه و نگران می شم ...نمی دونم داشتن بچه ای برای پر کردن تنهایی توی این سنین خوبه یا نه ..ولی خب بچه یعنی یه زندگی که من به خاطر دلتنگی های خودم بوجود بیارم و این نهایت  خود خواهیه ...نمی خوام خود خواهی و نگرانی های خودمو با وجود یه زندگی پر کنم و همه شادی و بازی های یه بچه ۶و ۷ ساله رو با بد اخلاقی و بی خوصلی های یه زن مسن یه خمودگی و منزوری گری بکشم ...ولی اینده تنهای من و پارسا که با قد کشیدن و بزرگ شدن مانی بیشتر از بیش خودشو نشون میده و  نگرانم می کنه ...ولی خب اینم جزئی از سرنوشته ...از کجا معلوم که تا اون وقت زنده باشم ...گاهی درجه دیونگی من می زنه بالا برای فردایی که نمی دونم زندم و یا مرده نگرانم ...
+ نوشته شده در پنجشنبه هفتم آبان 1388ساعت 2:38 PM توسط ستاره |


لعنت  به این درد های هر ماه و که همه غصه های ادمو از قدیم و جدید جلوی چشمم ردیف می کنه   ..درد های و غصهای هر ماهه  همراه با تب و سرماخوردگی نوبتی خونه برای من شروع شده  و جسم و بی حال داغمو زیر پتو فرو می کنم  ..پسرکم اومده بالا سرم ازم چیزی هایی می پرسه و من توان جواب دادن ندارم ..هوووووم و هیییییییییم...دست های تازه مرد شدشو رو صورتم می کشه و بوسم می کنه و اروم زیر لب می گه "خدایا  مادرمو خوب کن" ....دلم پر می شه  از شادی  ...

زندگی زیباست وقتی یه همیچین پسری دارم حتی اگه از درد توان حرف زدن نداشته باشم ....

+ نوشته شده در چهارشنبه ششم آبان 1388ساعت 11:18 PM توسط ستاره |


 

سرمو خم کردم تو وان  مهتاب دوش گرفته رو سرم .جیغ می زنم اب سرده ..خوب شد مامان ...نه نه  داغه   سوختم ...  انگشت های مهتاب لای موهام می گرده ... بسه دخترم  تمیز شد .. نه هنوز داره ازش رنگ میاد ...دستاشو پر از کاندیشنر ویتامینه می کنه و لای موهام ماساژ میده و دوباره دوش و برمیداره  و موهامو می شوره ..با یه لحن زیبایی می گه ..قربون مامانم برم گوث شده .... خیس بلند می شم و تو ت اوغوشش می گیرم و می بوسمش

همه خوشبختی و زیبایی دنیا تو اون لحظه برام معنا پیدا می کنه ..داشتن دختری که با حوصله موهامو رنگ کنه و برام بشوره ...

پینوشت:همین جوری

 

+ نوشته شده در دوشنبه چهارم آبان 1388ساعت 1:39 PM توسط ستاره |


"رزا منتظمی، مشهورترین معلم آشپزی ایران درگذشت"

سر تیتر یکی از خبر های بی *بی *سی امشب این بود که باعث تاسفم شد ...کتاب هنر اشپزی برای منی که یه دختر جوونو تجربه  بودم و یه بین یه طایفه قوم شوهر فیسفیسی گیر افتاده بودم مثل فرشته نجات بود و اون وقتا بهش می گفتم مامان رزا ...هر چی بلدم و همه هنر های اشپزیم رو مدیون مامان رزا هستم ...

خبر فوت مامان رزا و یه به عبارتی نویسنده مامان رزا برای من خیلی تاسف انگیز بود ...روحش شاد

 

+ نوشته شده در یکشنبه سوم آبان 1388ساعت 1:54 AM توسط ستاره |


با سلام

به همه دوستای خوب مهربون و کسانی که جویای احول این مدت غیبت من بودن

خدمتتون عرض کنم بغل پارسا برای همون یه ساعت و یه شب بود و از اون شب تا حالا اگه شما بغل پارسا رو دیدین منم دیدم

در طول این مدت غیبت تبدیل شدم به پرستار تمام وقت ...اول مهتاب بعد مانی و بعد  پارسا و بعد هم اقای مهمون ...اینقدر جلوی گاز سوپ هم زدم که قیافم با سوپ مریضی یکی شده و اینقدر ناز کشیدم و قاشق قاشق دهن این مریض های غدا گذاشتم که ناز کردن یادم رفته ......

خب این مدت غیبت ما به شرح و نظر ببنیدگان عزیز رسید ...و فعلا در اخر هفته به سر می بریم و تصمیم داریم که اگه توانی برای همسر جان بعد از بیماری مانده باشه .. یه کم توانشم ازش بگیرم و کاملا زمین گیرش کنیم ...

صبح دوشنبه به امید خدا با پست های جدید باز هم میام

پینوشت :در ضمن دوستای عزیز منو ببخشن این مدت نتونستم بیام بهشون سر بزنم ..توی اولین فرصت به خونه های همتون سر می زنم...بوس بوس   

+ نوشته شده در شنبه دوم آبان 1388ساعت 2:34 PM توسط ستاره |


شب و سکوت و  اتاق تنهایی   و دست های  تو که با همه  خستگیت از زیر پتو در میاد برای در اغوش  کشیدن.. می شن  همه بهونه های من برای  گریستن ..گریه می کنم بی بهونه و انگشت های تو دور موهام می گرده و باهام حرف می زنی و می گی ؟ چیه عزیزم ...و من بی تاب تر از قبل اشک می ریزم... و حرکت انگشت ها تو لای موهام حس می کنم و زمزمه های عاشقانت می شن لالایی ارامش من ...از تشنگی لای چشمام باز می کنم و تورو می بینم که  و بالشوتو میاری کنار سر من میزاری و دست هاتو دو تنم حلقه می کنی منو می بوسی ...پلک هامو می بندم تا ثانیه ای از   لحظه های ناب عاشقی رو  از دست ندم  ...
+ نوشته شده در جمعه بیست و چهارم مهر 1388ساعت 6:18 PM توسط ستاره |


امروز وقتی دستمو می کردم تو کیسه خاک و کود و مشت مشت پر می کردم می ریختم تو گلدون ها به خودم فکر می کردم که چه قدر عوض شدم ...اون ستاره لوسی که دستاش به خاک حساست داشت و گرد گیری روی میز رو با چه بدبختی انجام میداد چی شده که امروز به هوای قشنگ کردن حیاط دستشو تا ارنج می کنه تو کیسه خاک میاره بیرون بهشم بر نمی خوره ..اون ستاره سوسول چی شد ...اون ستاره ۲۰ سال پیش ..از ۲۰ سال پیش تا حالا چه قدر عوض شدم ...۲۰ سال  پیش یا اون همه ناز غمزه و  دست هایی که پوستشون به لطافت برگ گل بود و دست به هیچی نمی زدم .. همش ناز ادا داشتم ..ظرف که اصلا   پوست دستامو خراب می کنه ...غدا درست کردن ..اوه نه ..دستام بو می گیره ..سبزی پاک کردن ..اوا مامان ناخنام خراب می شن  ..همون ستاره یکی دو سال بعدش روی گاز  اب گرم می کرد تا بتونه پسر کوچولوشو بشوره ..همون ستاره ناز نازی مثل زن های ۱۰۰ سال پیش که یخ حوضو می شکوندن  به خاطر نگه داشتن زندگیش بچه داری می کرد و تو سرما می نشست سر حوضو و کهنه های بچه هاشو می شست ...همون ستاره ناز نازی که برای نگه داشتن زندگی و از هم نپاچیدنش هر کاری می کرد و به هر خفتی در مقابل خانواده همسرش تن میداد .. همون ستاره که معنی و گرما وسرما رو نمی فهمید و اصلا نمی دونست سرمای  زمستون چیه و گرمای تابستون  ..با اولین بارون غصه عالم رو دلش می نشست  و کاسه می زاشت زیر سوراخ های سقفش و تا صبح بچه ها شو تو پتو می پچید که سرما اذیتشون نکنه ..همون ستاره که شب های تابستونو تا صبح با  باد بزن  بچه ها خنک می کرد .. این همون ستارس و با کرشمه راه می رفت و به زمین خدا هم فخر می فروخت که داره روش راه میره  این طوری ذلت می کشید برای نگه داشتن یه زندگی . با چنگ دندون یه زندگی رو نگه داشته بود برای کی ...برای چی ..برای خودش یا همسرش  و یا برای بچه هاش ...سالها گذشته از روز های التماس و خورد شدن کوچیک شدن ولی هنوز هم نمی دونم چی بود که اینطوری التماسش می کردم ..عشق.. آبرو ..ترس ..بی همسری ...از ۲۰ سال پیش تا حالا اینقدر زندگی بار سنگین و سبک رو شونه هام گذاشته که دیگه ازش نمی ترسم . دیگه براش ناز نمی کنم ...امروز با عشق دستمو تو ظرف خاک کردم و پیاز های گلو تو خاک کاشتم تا بهار  حیاط خونم پر بشه از نرگس و سنبل و لاله ..حیاط خونه ای که بعد از این همه سال سختی دوسش دارم و خوشحالم موندم تا این روز ها ببینم ...

دستام خاکی و مشغول کارم که پوست لطیفی رو رو چشمام حس می کنم لطیف تر از برگ گل و بوسه ای به لطافت شبنم روی صورتم ...مامان مامان

صورتمو  بر می گردونم ..مهتابم مثل مهتاب سفید و لطیف . تکرار دوباره خودم ..تکرار دوباره ستاره ۱۳ ساله ...به همون لطافت ...دستهای لطیفشو تو دستم می گیرم براش ارزو می کنم هیچ وقت لطافت دستاش از بین نره ...

ـ اوا مامان دستام خاکی شد ...نکن ..پوستم خراب می شه ...

..................................

پینوشت .: دوست عزیز که در مورد جواب سوالت و پستی که  قرار بود بنویسم در جواب کامنت شما  ...نوشتم ولی نمیشه اونی که می خوام ...باز هم سعی مو می کنم تا اونچه درون پیچیدم هست  بتونم بنویسم .......

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و یکم مهر 1388ساعت 1:34 PM توسط ستاره |


چه قدر زندگی  زیبا می شه

وقتی دلم گرفته یه گوشه اشپز خونه تو خودم فرو رفتم و دخترم تا منو می بینه  میاد تو  اغوشم  و بوسه ای مهمونم می کنه و پسرم برای شادی دل مادرش یه موزیک شاد می زاره و باهم شروع می کنن به رقصیدن و دست منم می گیرن می گن مامان برقص

چه قدر زندگی زیبا می شه وقتی من و بچه ها زیر بارون می رقصیم و جیغ می کشیم تا خیس خیس می شیم و چه قدر زیباست وقتی اینقدر جیغ می کشیم و شلوغ می کنیم که نگاه کنجکاو  همسایه هارو از پشت پنجره می بینیم و همون باهم می دوییم تو خونه و درو می بندیم و ادامه میدیم

چه قدر زیباست وقتی دستم تو دست مهتابه و باهم سالسا می رقصیم تو یه لحظه باهم پیچ می زنیم و بهم می خوریمو نقش  زمین می شیم و از  خنده ریسه می ریم

چه قدر زیبا می شه وقتی دستمو مانی از دست مهتاب می گیره باهم تانگو می رقصیم و حرکات پاهامونو قاطی می کنیم  

جه قدر زندگی زیباست وقتی موزیک عوض می شه و مانی رپ می رقصه و من و مهتابمیریم تو مایه های عربی  ...چه قد زندگی زیباست وقتی  رقص هارو باهم قاطی می کنیم و اینقدر می چرخیم که سرمون گیج میره و جای میله ای که ندارم اویزون در یخچال می شم برای رقص میله ...

چه قدر زیباست وقتی بچه ها به خل بازی های مادرشون می خندن و ریسه میرن ..

چه قدر زیباست وقتی بچه هارو می بینیم که از شادی من شادن و چه زیباست لحظه های شاد و ساده زندگی من

زندگی همینه و خوشی هاش همین جا هست همین گوشه کنار ها ...تا این خوشی ها هست دیگه حتی نباید لحظه ای  غصه خورد

+ نوشته شده در جمعه هفدهم مهر 1388ساعت 4:12 PM توسط ستاره |


چند روز چند ماه چند سال بگذره تا من دیگه بهت فکر نکنم تا دیگه این همه انتظار نکشم تا من باور کنم که دیگه نیستی ...چند سال دیگه بگذره که با هر زنگی که موبایلم می زنه قلبم تند نزنه و انتظار شنیدن صدای تورو داشته باشم.. چند سال دیگه بگذره تا بفهمم دیگه روی صفحه گوشی هیچ وقت شماره تو حک نمی شه ..چند سال بگذره که منتظر اومدن و دیدن تو نباشم . چند سال بگذره تا نقش صورتت از خاطرم بره ..چند سال دیگه بگذره که من باور کنم تو دیگه نیستی و چند روز چند ماه دیگه بیان برن تا باور کنم که تو دیگه هیچ وقت نیستی ...نه من هیچ وقت باور نمی کنم که تو دیگه نیستی و تو دیگه تموم شدی من هیچ وقت نمی تونم باور کنم ...نمی تونم باور کنم ...
+ نوشته شده در جمعه هفدهم مهر 1388ساعت 11:46 AM توسط ستاره |